به بهانه بزرگ داشت خواجه نصیرالدین توسی

حکیم طوس، نگهبان مذهب

خواجه نصیر در دورانی که فلسفه زیر ضربات سهمگین نقد‌های امام فخر رازی به زانو درآمده بود، همچون منجی عقل ظاهر شد. او با نگارش «شرح اشارات»، نه تنها از کیان تفکر عقلانی دفاع کرد، بلکه نشان داد که می‌توان با دقیق‌ترین ابزارهای منطقی، پیچیده‌ترین گره‌های هستی‌شناسی را گشود.

چرا خواجه نصیرالدین طوسی فراتر از یک فیلسوف، معمار کلام امامیه است؟

در سپهر اندیشه ایرانی و اسلامی، قامت بلند حکیم طوس، خواجه نصیرالدین، همواره در مرزی لغزان میان دو قلمروِ ظاهراً آشتی‌ناپذیر ایستاده است؛ مرزی که یک سوی آن را عقل خودبنیاد فلسفی و سوی دیگر را شهود وحیانی و الزامات کلامی دربرگرفته است. پرسش از هویت واقعی این اعجوبه تاریخ، صرفاً یک کنکاش تاریخی در احوال یک دانشمند نیست، بلکه واکاوی یک جریان سیال فکری است که قرن‌هاست محققان را به دو اردوگاه بزرگ تقسیم کرده است؛ گروهی که او را فیلسوفی تمام‌عیار و احیاگر سنت مشائی می‌دانند و گروهی که او را متکلمی آگاه و مدافع سرسخت حریم تشیع قلمداد می‌کنند. این دوگانگی پندار، ریشه در آثار خود او دارد؛ آنجا که در «شرح اشارات»، چنان از مبانی بوعلی سینا دفاع می‌کند که گویی عقل کل است و آنجا که در «تجرید الاعتقاد»، با صلابتی کلامی، بنیان‌های همان فلسفه را در پیشگاه وحی به چالش می‌کشد.

برای فهمِ این پارادوکس، ابتدا باید به تماشای چهره‌ی فلسفی او نشست. خواجه نصیر در دورانی که فلسفه زیر ضربات سهمگین نقد‌های امام فخر رازی به زانو درآمده بود، همچون منجی عقل ظاهر شد. او با نگارش «شرح اشارات»، نه تنها از کیان تفکر عقلانی دفاع کرد، بلکه نشان داد که می‌توان با دقیق‌ترین ابزارهای منطقی، پیچیده‌ترین گره‌های هستی‌شناسی را گشود. در این ساحت، او چنان در قامت یک فیلسوف مشائی فرو می‌رود که بسیاری گمان برده‌اند رأی نهایی او همان است که در این کتاب آمده است. اما این قضاوت، تنها نگریستن به نیمی از حقیقت است. حقیقت بزرگتر آن است که خواجه در این آثار، بیشتر در نقش یک «مُدرس امانت‌دار» و «شارح زبردست» ظاهر شده است تا یک «صاحب‌نظری که به آن مبانی دلبستگی نهایی دارد».

گواه این مدعا، چرخش‌های تند و بنیادین او در آثار کلامی‌اش، به ویژه کتاب بی‌بدیل «تجرید الاعتقاد» است. خواجه در این اثر، که به تعبیر بسیاری، نقطه عطف تاریخ اندیشه شیعی است، زبانی متفاوت برمی‌گزیند. او در اینجا دیگر شارح ابن‌سینا نیست، بلکه معماری است که می‌خواهد برای ایمان خویش، خانه‌ای از جنس برهان بسازد. او در بحث فاعلیت خداوند، به جای پذیرش «ایجاب فلسفی» که خدا را در چارچوب قواعد ضروری علی و معلولی محصور می‌کند، بر «اختیار و اراده‌ی الهی» تأکید می‌ورزد. اینجاست که مرز میان فیلسوف و متکلم به وضوح ترسیم می‌شود. او آگاهانه از «قاعده الواحد» که زیربنای صدور کثرت از وحدت در فلسفه است، دست می‌شوید تا از خدای قادر مختار قرآن صیانت کند. این حرکت، نشان از یک تحول فکری گذرا نیست، بلکه بیانگر غایت نهایی اوست: استفاده از «سلاح فلسفه» برای «سربازی کلام».

برخی از پژوهشگران، این چندگانگی در آراء خواجه را به حساب تقیه یا تطور فکری در طول زمان گذاشته‌اند، اما حقیقت امر، عمیق‌تر از این تحلیل‌های سطحی است. خواجه نصیرالدین طوسی، متکلمی است که به بلوغ عقلانی رسیده است. او بر این باور بود که کلام امامیه برای بقا در جهان اندیشه، نیازمند یک نظام‌سازی منطقی و فلسفی است. او کلام را از بند جدل‌های بی‌پایه و نَقلیات صِرف رهاند و به آن لباسی از جنس استدلال‌های استوار عقلی پوشاند. او در واقع «کلام فلسفی» را پایه‌گذاری کرد؛ دانشی که در آن، عقل نه به عنوان رقیب وحی، بلکه به عنوان خادم و مبیّن آن عمل می‌کند. او در «تجرید»، با صراحتی بی‌نظیر می‌گوید که آنچه در این کتاب می‌آورد، همان چیزی است که به آن اعتقاد قلبی دارد و بر آن استوار است.

بنابراین، اگر بخواهیم میان این دو ساحت، یکی را به عنوان هویت اصیل او برگزینیم، بی‌تردید باید او را «متکلمی در لباس حکیم» بنامیم. دلبستگی او به آموزه‌های تشیع و دفاع جانانه‌اش از امامت و معاد جسمانی، نشان می‌دهد که قطب‌نمای فکری او همواره به سمت کلام امامیه تنظیم شده است. او فیلسوف بود تا بتواند فلسفه را نقد کند و از آن برای تحکیم پایه‌های اعتقادی مذهب بهره ببرد. او به ما آموخت که می‌توان در اوج قله‌های دانش بشری ایستاد و همزمان، در برابر عظمت وحی، متواضعانه زانو زد. خواجه نصیرالدین طوسی، نه یک اندیشمند سرگردان میان دو مذهب، بلکه معماری هوشمند بود که با پیوند مبارک عقل و ایمان، شکوه اندیشه‌ی شیعی را به رخ جهانیان کشید. او در نهایت، متکلمی راسخ باقی ماند که قلمش، نگهبان بیدار مرزهای اعتقاد بود.

guest
0 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

لینک کوتاه: