بیستوسوم خرداد ۱۴۰۵، نخستین سالگرد آغاز جنگی است که اگرچه در تقویم سیاسی منطقه با عنوان «جنگ دوازدهروزه» شناخته میشود، اما در حقیقت نمیتوان آن را صرفاً یک درگیری نظامی کوتاهمدت تلقی کرد. آنچه در خرداد ۱۴۰۴ میان جمهوری اسلامی ایران، رژیم صهیونیستی و ایالات متحده آمریکا رخ داد، بیش از آنکه یک نبرد موشکی یا امنیتی باشد، نقطه ظهور یک شکاف عمیق در محاسبه قدرتهای غرب آسیا بود.
بخش مهمی از تحلیلهای رایج درباره جنگها، همچنان گرفتار نوعی «مادیگرایی راهبردی» است؛ یعنی جنگ را از دریچه تعداد موشکها، حجم تخریب زیرساختها، شمار کشتهها و میزان خسارات اقتصادی میفهمد. حال آنکه تجربههای بزرگ تاریخ نشان میدهد پیروزی و شکست پیش از آنکه در میدان تخریب رقم بخورد، در میدان ارادهها تعیین میشود.
آلمان نازی در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم هنوز ارتشی بزرگ و تجهیزات فراوان داشت، اما اراده راهبردی خود را از دست داده بود. اتحاد جماهیر شوروی نیز سالها پیش از فروپاشی رسمی، در ذهن نخبگان و ملتها شکست خورده بود. از این منظر، پرسش اصلی درباره جنگ دوازدهروزه این نیست که کدام طرف خسارت بیشتری دید؛ چرا که این است که کدام طرف برای تغییر روند تاریخ ناچار به قمار شد.
به نظر میرسد جنگ دوازدهروزه را باید آخرین تلاش اسرائیل برای جلوگیری از ظهور «نظم پسااسرائیلی» در غرب آسیا دانست. منظور از نظم پسااسرائیلی، حذف فیزیکی اسرائیل نیست؛ بلکه پایان یافتن جایگاه آن به عنوان هژمون امنیتی و بازیگر تعیینکننده معادلات منطقه است. اسرائیل از روز نخست تأسیس، صرفاً یک دولت معمولی نبود.
این رژیم در واقع پروژهای ژئوپلیتیکی برای مدیریت غرب آسیا به نفع قدرتهای غربی محسوب میشد. موجودیت آن زمانی معنا پیدا میکرد که بتواند نقش ابرقدرت منطقه را ایفا کند؛ زیرا فلسفه وجودی اسرائیل در توانایی آن برای شکل دادن به نظام محاسبات سیاسی منطقه نهفته بود.
از همین رو، بزرگترین بحران اسرائیل پس از حماسه هفتم اکتبر، فروریختن تدریجی تصویر شکستناپذیری آن بود. قدرتهای بزرگ بیش از آنکه با سلاح حکومت کنند، با تصویر قدرت حکومت میکنند. امپراتوری بریتانیا بخش مهمی از مستعمرات خود را با اقتدار ذهنی اداره میکرد و ایالات متحده نیز بخش مهمی از نفوذ جهانی خود را مدیون ادراک عمومی از قدرت آمریکاست. اسرائیل نیز از این قاعده مستثنا نبود. هنگامی که این تصویر ترک برداشت، بحران اصلی آغاز شد.
برخلاف تصور رایج، حمله به ایران محصول اضطرار راهبردی آن بود. بازیگری که از موقعیت برتر برخوردار باشد، معمولاً زمان را به نفع خود میبیند؛ اما اسرائیل دقیقاً در نقطه مقابل قرار داشت. جنگ غزه به اهداف اعلامی خود نرسیده بود، حماس همچنان به حیات خود ادامه میداد، حزبالله از میان نرفته بود، یمن به بازیگری اثرگذار تبدیل شده بود و شکافهای اجتماعی و سیاسی در درون سرزمینهای اشغالی روزبهروز عمیقتر میشد. در چنین وضعیتی، زمان علیه اسرائیل عمل میکرد. به همین دلیل، تلآویو ناچار بود با یک اقدام بزرگ و پرهزینه، روند تحولات را تغییر دهد.
به همین خاطر حمله به ایران را میتوان تلاشی برای بازسازی هژمونی ازدسترفته دانست. هدف صرفاً نابودی چند مرکز نظامی یا هستهای نبود. مسئله اصلی آن بود که ایران به عنوان مهمترین رقیب ژئوپلیتیکی اسرائیل، از جایگاه یک قدرت منطقهای الهامبخش برخوردار شده بود. در واقع، نزاع اصلی بر سر ظهور یک الگوی مستقل قدرت در منطقه بود.
از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، پروژه جمهوری اسلامی بر مبنای «قدرتسازی مستقل» شکل گرفت. این قدرتسازی تنها در عرصه نظامی تعریف نمیشد، بلکه ابعاد فرهنگی، علمی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را نیز در بر میگرفت.
به همین دلیل، بخش مهمی از فشارهای چهار دهه گذشته علیه ایران را باید در چارچوب تلاش برای جلوگیری از شکلگیری یک ابرقدرت مستقل منطقهای تحلیل کرد. جنگ تحمیلی، تحریمهای اقتصادی، عملیاتهای شناختی، فشارهای رسانهای، جنگ روایتها و حتی پروژههایی نظیر داعش، همگی در سطوح مختلف به دنبال مهار این روند بودند.
اما جنگ دوازدهروزه یک ویژگی متفاوت داشت. برای نخستین بار، تقریباً همه ابزارهای انباشتهشده طی چند دهه به صورت همزمان مورد استفاده قرار گرفت؛ از عملیات نظامی و نفوذ امنیتی گرفته تا جنگ روانی، عملیات شناختی، فشار رسانهای و تلاش برای ایجاد فروپاشی ادراکی در جامعه ایرانی. به بیان دیگر، این جنگ را میتوان نخستین تلاش برای «نقد کردن سرمایه چند دههای فشار ترکیبی علیه ایران» دانست.
با این حال، به بیان رهبر شهید انقلاب، نتیجه نهایی برخلاف انتظار طراحان آن رقم خورد. یکی از مهمترین پیامدهای جنگ، بازسازی سرمایه اجتماعی و تقویت همبستگی ملی بود. در شرایطی که طی سالهای گذشته شکافهای سیاسی و اجتماعی متعددی در جامعه ایران شکل گرفته بود، تهدید خارجی بار دیگر نوعی همگرایی عمومی را پدید آورد.
اما شاید مهمترین دستاورد جنگ در سطحی عمیقتر رخ داد. جنگ دوازدهروزه نشان داد که منطق مقاومت در منطقه، یک منظومه هویتی و تمدنی است. سازمانهای نظامی را میتوان تضعیف کرد، فرماندهان را میتوان ترور کرد و زیرساختها را میتوان تخریب نمود؛ اما نابودی یک مکتب، به مراتب دشوارتر از نابودی یک سازمان است. تجربه انتفاضه فلسطین، حزبالله لبنان، انصارالله یمن و سایر جریانهای مقاومت نشان داده است که قدرتهای هویتی قابلیت بازتولید دارند و دقیقاً از همین ویژگی برخوردارند که آنها را به بازیگرانی ماندگار تبدیل میکند.
امروز، یک سال پس از آن جنگ و در حالی که منطقه همچنان درگیر تنشهای ممتد و نبردهای فرسایشی است، روشنتر از گذشته میتوان دریافت که جنگ دوازدهروزه صرفاً نبردی بر سر خاک، موشک یا تأسیسات نبود. این جنگ، رویارویی دو تصور از آینده غرب آسیا بود؛ یک تصور مبتنی بر تداوم هژمونی اسرائیل و یک تصور مبتنی بر شکلگیری نظمی جدید که در آن ملتهای منطقه نقش فعالتری در تعیین سرنوشت خود ایفا میکنند.
شاید به همین دلیل باشد که اهمیت واقعی جنگ دوازدهروزه در تغییر نظام محاسبات منطقه نهفته است. آنچه در خرداد ۱۴۰۴ رخ داد، آغاز مرحلهای تازه در رقابت برای ترسیم آینده غرب آسیا بود که در آن برای نخستین بار، امکان تصور «نظم پسااسرائیلی» از سطح یک آرزو یا شعار سیاسی فراتر رفت و به یک فرضیه قابل بحث در محافل راهبردی منطقه تبدیل شد. این همان میراث تاریخی جنگ دوازدهروزه است؛ جنگی که شاید کوتاه بود، اما آثار آن بر هندسه قدرت منطقه، بلندمدت و تعیینکننده خواهد بود.



