به مناسبت اربعین حسینی

از مرزها تا آستانه‌ی آرامش

نجف، این سرزمین بلند و مرتفع که طبق روایات، پناهگاهی در برابر طوفان‌های تاریخ بوده، اکنون پناهگاه میلیون‌ها دل‌تنگ است. من در این شهر، نه تنها با یک مکان جغرافیایی، بلکه با تاریخی پیوند خوردم که هر ذره‌اش بوی ارادت و بندگی می‌داد و هر قدم در آن، من را به حقیقتِ معنای نیاز به خدا نزدیک‌تر می‌کرد.

سفر، همیشه با عبور از یک خط شروع می‌شود؛ اما در اربعین، عبور از مرز تنها آغاز یک جاده نیست، بلکه ورود به دنیایی است که در آن قوانین روزمره رنگ می‌بازد و جای خود را به قوانینی آسمانی می‌دهد.

اولین تجربه ما پس از عبور از مرز، جست‌وجوی ماشینی بود که ما را به نجف برساند. در آن گرمای طاقت‌فرسای جاده، وقتی روی صندلی ماشین نشستیم، خستگی تمام وجودمان را گرفته بود و گویی هر ذره از تنمان از شدت فشار و شلوغی مرز در حال فریاد زدن بود. اما لبخند گرم راننده عراقی و جمله کوتاه اما اطمینان‌بخشی که با لحنی صمیمی گفت: «کولر را تا آخر می‌گیرم!»، گویی اولین پیام خوش‌آمدگویی به ما بود تا بفهمیم در این مسیر، کسی حواسش به حال ما هست.

تضاد جالبی در فضای ماشین جریان داشت؛ از یک سو شوخی‌های راننده درباره کولر و خستگی راه بود و از سوی دیگر، سکوتی عمیق و باوقار وقتی نگاه من به عکس آیت‌الله امام سید مجتبی خامنه‌ای روی داشبورد افتاد. راننده با فارسیِ شکسته اما لبریز از احساس، از دلتنگی‌اش برای «امام شهید» گفت. در آن لحظه، فضای ماشین از یک وسیله حمل‌ونقل ساده، به یک محفل دلتنگی تبدیل شد. آنجا بود که فهمیدم اربعین، تضاد زیبایی است؛ از خنده‌های کوتاه و روزمره تا حرف‌هایی که از عمق دل بیرون می‌آید و روح انسان را لمس می‌کند.

جاده‌های عراق، با تمام دشواری‌های زیرساختی‌شان، پلی بودند برای آشنایی دل‌ها. وقتی گرسنگی به سراغ مسافران آمد، زبان‌های مختلف در ماشین یکی شد. هر کسی به شیوه خود، با اشاره یا کلمات ساده‌ای چون «طعام… طعام»، نیاز خود را می‌گفت. راننده هم با لبخندی آشنا و متواضعانه، بدون اینکه کلامی بگوید، ما را به سوی موکبی برد که سفره‌هایش بی‌هیچ چشمداشتی گسترده شده بود. در آن لحظات، در حالی که بوی نان و غذای گرم در میان دشت‌های عراق می‌پیچید، دریافتم در مسیر اربعین، لازم نیست زبان یکدیگر را کامل بلد باشیم؛ گاهی یک لبخند یا یک اشاره، گویاترین زبان دنیاست و تمام مرزهای زبانی را می‌شکند.

حتی کوچک‌ترین جزئیات، مثل دغدغه پول خُرد برای پرداخت کرایه ماشین، در این سفر رنگ دیگری داشت. راننده با حوصله کنار پمپ‌بنزین توقف کرد تا پول‌ها را خُرد کند و هر مسافر سهم خود را بگیرد، بدون اینکه عجله‌ای در کار باشد یا گله‌ای از این دررفت‌وآمدها شود. انگار هر اتفاق کوچک در این مسیر، بخشی از یک نظم الهی و آرامش جاری در اربعین بود و هر تأخیری، فرصتی برای صبر و تامل بیشتر.

سپس نوبت به آخرین حلقه رسید؛ موتورهای سه‌چرخه. با صدای بوق‌های مکرر راننده عراقی، از میان شلوغی و ازدحام شهر نجف گذشتیم تا به مقصدمان نزدیک شویم. در آن دقایق کوتاه، دیگر کسی از خستگی حرف نمی‌زد؛ همه چشم به حرم داشتند و تپش قلب‌ها با هر متر نزدیک شدن به گنبد، تندتر می‌شد.

وقتی وارد صحن حرم امیرالمؤمنین (ع) شدم، احساس کردم در یک کتاب زنده از تاریخ تشیع قدم می‌زنم. در هر گوشه و هر حجره، نام بزرگی آرام گرفته بود؛ از علامه حلی و مقدس اردبیلی تا شیخ مرتضی انصاری و آیت‌الله خوئی. این صحن‌ها تنها مکان‌های عبادتی نیستند، بلکه موزه‌ای از بندگی و علم‌اند. همسایگی با مولای متقیان، زیباترین پایان برای یک عمر بندگی بود و من در میان آن آرامگاه‌ها، عظمتِ تسلیم را لمس کردم.

در آن میان، سرم را بالا گرفتم تا ابیات ابن‌ابی‌الحدید را بر گنبد حرم ببینم. خواندن آن شعر در فضای حرم، حسی متفاوت از خواندن آن در کتاب‌ها داشت؛ گویی کلمات از روی کاغذ برخاسته و در جایگاه واقعی خود نشسته بودند تا عظمت علی (ع) را روایت کنند و به ما بگویند که اینجا، سرزمین نور و بصیرت است.

نجف، این سرزمین بلند و مرتفع که طبق روایات، پناهگاهی در برابر طوفان‌های تاریخ بوده، اکنون پناهگاه میلیون‌ها دل‌تنگ است. من در این شهر، نه تنها با یک مکان جغرافیایی، بلکه با تاریخی پیوند خوردم که هر ذره‌اش بوی ارادت و بندگی می‌داد و هر قدم در آن، من را به حقیقتِ معنای نیاز به خدا نزدیک‌تر می‌کرد.

guest
0 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها