از نجف به سوی کربلا قدم برداشتیم؛ مسیری که در آن هر قدم، روایتی تازه از عشق و ارادت است. در این مسیر، متوجه شدم که تنها انسانها نیستند که با ما سخن میگویند، بلکه حتی کولهپشتیها هم زبان خاص خود را دارند. هر کوله، حامل تصویری از یک شهید یا یک عالم بود؛ گویی هر زائر میخواست به نیابت از آن عزیز، این مسیر را طی کند.
امسال اما، تصویر «امام شهید» بیشتر از هر زمان دیگری در چشم میآمد؛ بر پشت کولهها، روی بنرهای موکبها و در نگاههای غمآلود زائران. این تصویر، نمادی از یک پیوند عمیق بود؛ پیوندی میان زائر و رهبری که داغ فقدانش هنوز در قلبهای مردم تازه است و هر بار که کسی مقابل عکس ایشان میایستاد، سکوتی پرمعنا و بغضی گرهخورده در گلو جاری میشد.
در میان این جمعیت میلیونی، موجی از پرچمهای سرخ دیده میشد. هر پرچم، فراتر از یک تکه پارچه، فریادی برای خونخواهی بود؛ یادآور قیام امام حسین (ع) و پیامی که امسال با نام امام شهید در مسیر جاری شده بود. این پرچمها بدون هیچ سخنرانیای، با زبان رنگ و نماد، روایت عاشورا را به زبان امروز بازمیگفتند.
اما زیباترین بخش این مسیر، خادمان آن بود. تماشای کودکان عراقی که با دستهای کوچکشان لیوان آب و استکان چای تعارف میکردند، درس بزرگی از تربیت و فرهنگ بود. این کودکان، وارثان یک فرهنگ اصیلی هستند که در آن خدمت به زائر، افتخارترین جایگاه است.
در کنار آنها، خادمان گمنامی بودند که ابزار خدمتشان متفاوت بود؛ خیاطهایی که لباسهای پاره زائران را میدوختند و کفاشهایی که با مهارت، کفشهای آسیبدیده را تعمیر میکردند تا هیچکس به دلیل یک خرابی کوچک، از ادامه مسیر باز نماند.
طعم اربعین، در استکانهای کوچک چای پررنگ عراقی و کاسههای خنک آبدوغخیار نهفته بود. در گرمای طاقتفرسای ظهر، وقتی صدای «مای بارد» (آب سرد) از دوردستها شنیده میشد، انگار فرشتهای نجاتبخش فرا میرسید. این پذیراییهای ساده اما گرم، در موکبهای عراقی با چنان احترامی تقدیم میشد که زائر احساس میکرد مهمانترین فرد روی زمین است.
در این مسیر، من به «زبان اربعین» رسیدم؛ گویشی عجیب که نه کاملاً فارسی است و نه کاملاً عربی، بلکه ترکیبی از لبخندها، اشارهها و کلمات سادهای چون «الشارژ» یا «الآب». زبانی که در آن محبت، جایگزین قواعد دستوری شده و هر کسی به هر زبانی که بتواند، عشقش را ابراز میکند.
در میان این همه معنویت، اربعین را به عنوان یک بیداری اجتماعی و سیاسی نیز دیدم. وقتی در موکبهای مسیر، روحانیان از وحدت امت و مقابله با ظلم سخن میگفتند یا وقتی به موکب فلسطین رسیدیم و با خادمانی همصحبت شدم که دغدغهی سرزمینشان را با لبخند و ارادت روایت میکردند، دریافتم که اربعین هرگز صرفاً یک مراسم احساسی یا عبادی نیست. اربعین، امتداد پیام عاشورا در دنیای امروز است؛ پیامی که هم بوی سجاده میدهد و هم بوی ایستادگی در برابر ظلم. هرچه تلاش میکردند تا این مسیر را از مسائل اجتماعی جدا کنند، حقیقت بیشتر برملا میشد: اربعین، مدرسهی مسئولیت اجتماعی است.
سایهبانهای طولانی که در جاده کشیده شده بود، تنها از آفتاب ما را نمیپوشاند، بلکه سایهای از مهربانی بود که تمام مسیر را فرا گرفته بود. فرهنگ نظافت و افرادی که بدون هیچ چشمداشتی زبالههای مسیر را جمع میکردند، نشان میداد که این سفر، تنها جابجایی جسمانی نیست، بلکه یک پالایش درونی و فرهنگی است.
و سرانجام، پس از ساعتها قدم زدن، خستگیها در برابر عظمت مقصد رنگ باخت. رسیدن به کربلا، پایان یک مسیر جغرافیایی نبود، بلکه آغاز سفری ابدی در سرزمین عشق بود. مسیری که در آن هر قدم، ما را از «من» دور کرد و به «ما» رساند؛ به ما که در سایهی امام شهید و در مسیر امام حسین (ع)، دوباره معنای زندگی و خدمت را یافتیم.



