به بهانه سالگرد شهادت آیت الله رِِوئیسی

الهیات توده‌ها؛ بازخوانی الگوی زیست طلبگی در تراز حکمرانی اسلامی

شهادت آیت‌الله  سید ابراهیم رئیسی و همراهانش در جریان یک ماموریت کاری در نقطه مرزی کشور، نقطه عطفی را در تاریخ معاصر ایران رقم زد که نیازمند بازخوانی از منظر جامعه‌شناسی سیاسی و الهیات کاربردی است.

 

 

واقعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، فراتر از یک سانحه دلخراش هوایی در ارتفاعات مه‌آلود ورزقان یا یک جابه‌جایی ناگهانی در ساختار قدرت سیاسی جمهوری اسلامی ایران، یک تکانه اندیشه‌ای عمیق در باب فلسفه سیاست و نسبت دین‌داران با قدرت بود.

شهادت آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی و همراهانش در جریان یک ماموریت کاری در نقطه مرزی کشور، نقطه عطفی را در تاریخ معاصر ایران رقم زد که نیازمند بازخوانی از منظر جامعه‌شناسی سیاسی و الهیات کاربردی است. این حادثه، بار دیگر پرسش‌های بنیادینی را درباره هویت کارگزار در نظام اسلامی، نسبت نهاد روحانیت با توده‌های مردم و چالش جدی میان «سنت زیست طلبگی» با «دیوان‌سالاری صلب مدرن» زنده کرد.

برای تبیین این پدیده، باید از پوسته تحلیل‌های روزمره سیاسی عبور کرد و به عمق یک الگوی رفتاری نگریست که توانست کلیشه‌های رایج درباره دولتمردان را بازتعریف کند و فصلی نو در الهیاتِ خدمت بگشاید.

برای درک عمیق این تکانه اندیشه‌ای، ابتدا باید به تبارشناسی هویت اجتماعی نهاد روحانیت شیعه و پیوند تاریخی آن با طبقات محروم جامعه پرداخت. حوزه علمیه در طول قرون متمادی، اصالت و قدرت خود را نه از صندوقچه‌های دیوان‌سالاری‌های حاکم، بلکه از متن توده‌ها، رابطه‌های بی‌واسطه، هم‌سفره‌گی با فقرا و گوش سپردن به دردهای بی‌صدایان وام گرفته است.

«زیست طلبگی» در ذات خود واجد نوعی مردم‌گراییِ معرفتی و سلوکی است؛ سلوکی که در آن، عالم دینی مکلف به حضور در میدان و همنشینی با مردم است. با این حال، بزرگ‌ترین چالش اندیشه‌ای پس از تاسیس حکومت اسلامی، نحوه انتقال این کلان‌الگو از حجره‌های سنتی به ساختارهای پیچیده، صلب و طبقاتیِ ادارات و وزارتخانه‌های مدرن بود؛ ساختارهایی که به طور طبیعی تمایل دارند کارگزار را در پشت دیوارهای بلند پروتکل‌ها، تشریفات و گزارش‌های کاغذی محبوس کنند و او را از واقعیت‌های عینی جامعه جدا سازند.

چالش بزرگ و ساختاری حکمرانی جدید، پدیده «برش‌زدگی دیوان‌سالارانه» است؛ وضعیتی که در آن کارگزاران دولتی به مرور زمان دچار استحاله هویتی شده و ارتباط حسی، عاطفی و شناختی خود را با توده‌های جامعه از دست می‌دهند.

در این مدل تکنوکراتیک، انسان‌ها تبدیل به اعداد و آمار می‌شوند و مدیریت کلان کشور از طریق اتاق‌های در بسته و از پشت شیشه‌های دودی خودروهای تشریفات صورت می‌گیرد. اینجاست که یک شکاف بزرگ میان آرمان‌های عدالت‌خواهانه انقلاب اسلامی و واقعیت‌های اجرایی پدید می‌آید. شهید رئیسی با ورود به قوه مجریه، دقیقاً در میان فرآیند این چالش بزرگ قرار گرفت. او به عنوان مجتهدی برآمده از متن حوزه علمیه، با چالش بازگرداندن روحِ «مردم‌گرایی حوزوی» به پیکره بی‌روح و مکانیکی نظام اداری مواجه بود.کارنامه او را باید تلاش برای شکستن همین پیله دیوان‌سالارانه و احیای نسبت مستقیم امام و امت در سطح کارگزاری معنا کرد.

آنچه در سیره مدیریتی شهید رئیسی تجلی یافت و می‌توان آن را «الهیات توده‌ها» نامید، بازخوانی عملی این گزاره بود که قدرت در منطق دینی، اصالت ندارد بلکه تنها ابزاری برای احقاق حق و خدمت به خلق است. این رویکرد اندیشه‌ای، حضور در میان مردم را نه یک ابزار تبلیغاتی برای جلب آرای عمومی در فصول انتخابات، بلکه یک تکتلف شرعی و وظیفه ذاتی برخاسته از فقه اجتماعی می‌دانست.

در این منطق، مدیر اسلامی نمی‌تواند شب را با آرامش سر کند در حالی که از وضعیت کارخانه تعطیل‌شده در فلان نقطه مرزی یا رنج مردم سیل‌زده در دشت‌های دورافتاده بی‌خبر باشد. سفرهای استانی مداوم، فشرده و بی‌تکلف شهید رئیسی در دوران ریاست‌جمهوری، در واقع امتداد همان سنتِ «سفر تبلیغی» و «هجرت» در ادبیات حوزوی بود که این‌بار در قامت عالی‌ترین مقام اجرایی کشور بازتولید شده بود.

منتقدان مدرن و تکنوکرات‌های شیفته مدل‌های کلاسیک توسعه، بارها این الگوی رفتاری را با برچسب‌هایی چون «پوپولیسم» یا مدیریت هیجانی به نقد کشیدند. اما تفاوت بنیادین این حرکت با پوپولیسم مدرن غربی، در منشأ معرفتی آن نهفته بود. پوپولیسم غربی بر اساس دستکاری عواطف توده‌ها برای کسب یا حفظ قدرت شکل می‌گیرد، در حالی که مردم‌گرایی شهید رئیسی ریشه در یک مبنای کلامی و اخلاقی داشت؛ مبنایی که طبق آن، کارگزار در برابر جزءجزء آحاد جامعه مسئول است و باید پاسخگوی دردهای آنان باشد.

این حضور بی‌واسطه، بروکراسیِ خشک را ناچار می‌کرد که پویاتر شود و گره‌های کور اداری که سال‌ها در پیچ‌وخم وزارتخانه‌ها مانده بود، با حضور میدانی رئیس‌جمهور و لمس واقعیت‌ها از نزدیک، گشوده شود. این مدل، در حقیقت پاسخ حوزه علمیه به بحران کارآمدی کارگزاران در نظام‌های بروکراسی مدرن بود.

یکی از ابعاد کلیدی این نگاه اندیشه‌ای، تغییر تمرکز حکمرانی از «مرکز» به «پیرامون» بود. ساختارهای دیوان‌سالار مدرن تمایل دارند که ثروت، قدرت و توجه را در پایتخت و کلان‌شهرها متمرکز کنند و مناطق مرزی و محروم را در حاشیه قرار دهند. اما زیست طلبگی و تربیت حوزوی که همواره مدافع مستضعفان بوده است، این هندسه را برنمی‌تابد.

نگاهی به مقاصد سفرهای استانی و پروژه‌های مورد پیگیری شهید رئیسی نشان می‌دهد که او تعمداً به دنبال احیای نقاط پیرامونی و حاشیه‌ای کشور بود. رفتن به عمق کپرها، گفتگو با کارگران اخراجی، بازدید از کوره‌پزخانه‌ها و حضور در دورافتاده‌ترین روستاهای مرزی، تلاشی آگاهانه برای تغییر توازن قدرت به نفع طبقات محروم و تحقق عدالت اجتماعی به عنوان اصلی‌ترین آرمان انقلاب اسلامی بود.

شهادت در روز ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، در واقع امضا و مهر تایید تاریخی بر این سبک از حکمرانی بود. اینکه رئیس‌جمهور یک کشور در حال بازگشت از یک پروژه عمرانی و زیرساختی مشترک در نقطه‌ای صفر مرزی، در داخل یک بالگرد و در سخت‌ترین شرایط اقلیمی جان خود را در راه خدمت فدا کند، حامل یک پیام نمادین بسیار قوی است.

این فرجام، نشان داد که مفهوم «شهید خدمت» یک تعارف سیاسی نیست، بلکه واقعیت عینی سلوکی است که پایانش نمی‌توانست چیزی جز شهادت در میدان باشد. این حادثه مرزهای میان دولتمرد بودن و مجاهد بودن را از بین برد و نشان داد که کارگزار تراز جمهوری اسلامی، کسی است که مرگش نیز مانند زیستنش، در مسیر گشودن گره‌ای از کار مردم و در آغوش جغرافیایی محروم رقم می‌خورد.

این واقعه همچنین حامل یک درس بزرگ و ماندگار برای حوزه‌های علمیه و نهاد روحانیت است. کارنامه شهید رئیسی ثابت کرد که حضور روحانیت در ساختار قدرت، زمانی واجد مشروعیت اجتماعی و دینی است که به تقویت پیوند میان نظام و توده‌های مردم منجر شود.

حوزه علمیه متعهد و انقلابی نمی‌تواند نسبت به چگونگی اداره جامعه و معیشت مردم بی‌تفاوت باشد، اما راه اصلاح ساختارها، هضم شدن در هاضمه بروکراسی‌های مدرن نیست، بلکه تزریق روح معنویت، اخلاق، زهد و خدمت بی‌منت به این ساختارهاست. شهید رئیسی الگویی را ارائه داد که در آن یک فقیه کارگزار، بدون آنکه اصالت‌های حوزوی، تقوای فردی و تواضع طلبگی خود را از دست بدهد، در بالاترین سطوح اجرایی به ایفای نقش می‌پردازد و استاندارد جدیدی از مدیریت انقلابی را به نمایش می‌گذارد.

با گذشت زمان از آن اردیبهشت تلخ و سرخ، ابعاد اندیشه‌ای کارنامه شهدای خدمت روشن‌تر می‌شود. جامعه ایران پدیده کارگزاری را تجربه کرد که مظهر خستگی‌ناپذیری، مظلومیت در برابر هجمه‌ها و تعهد مطلق به منویات رهبری و آرمان‌های انقلاب بود. او نشان داد که می‌توان در راس قدرت بود اما اسیر جاه و جلال نشد؛ می‌توان با فرودستان نشست و برخاست کرد و در عین حال، عزت بین‌المللی کشور را در سازمان‌های جهانی با شجاعت فریاد زد. این الگوی جامع که ترکیبی از سیاست مؤمنانه، دیپلماسی عزتمندانه و مدیریت میدانی بود، به عنوان یک میراث گران‌بها برای آینده حکمرانی در ایران ثبت شد.

در نهایت، ۳۰ اردیبهشت ماه، در تقویم تاریخ و اندیشه سیاسی انقلاب اسلامی، صرفاً سالروز یک فقدان بزرگ نیست، بلکه روز بازخوانی و تجدید عهد با مکتبی است که تبلور عینی «الهیات توده‌ها» بود. این یادداشت، دعوتی است از نخبگان حوزوی و دانشگاهی برای تامل در این پرسش که چگونه می‌توان الگوی مدیریتی شهید رئیسی را به یک ساختار پایدار و فرآیندی نهادینه در نظام اجرایی کشور تبدیل کرد. راه جبران این خسارت سنگین، نه در توقف یا بازگشت به مدل‌های کهنه تکنوکراتیک، بلکه در امتداد دادن به همان مسیرِ شکستن مرزهای بروکراسی و حضور مومنانه و بی‌واسطه در میان مردم است؛ مسیری که با خون شهدای خدمت تطهیر شد و اصالت زیست طلبگی را در معرکه حکمرانی مدرن به اثبات رساند.

guest
0 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

لینک کوتاه: