برای نخستینبار در تاریخ انقلاب اسلامی، حوزههای علمیه با نسلی روبهرو هستند که نه خاطرهای از حضور امام شهید، شهید آیتالله سیدعلی خامنهای دارد و نه تجربه زیستهای از دوران رهبری ایشان. این یک تفاوت نسلی ساده نیست؛ بلکه یک دگرگونی معرفتی است. طلاب نسل زد، آخرین شاگردان مکتبی هستند که بنیانگذارش را ندیدهاند و نخستین طلبههاییاند که باید در «دوران پساامام» از یک شخصیت تاریخی عبور کنند و به یک سنت زنده فکری برسند. پرسش اصلی دیگر این نیست که امام شهید چه گفت؛ پرسش این است که چگونه باید مانند امام شهید اندیشید.
بسیاری از میراثهای فکری، تا زمانی زندهاند که حافظه تاریخی نسلها آنها را حمل کند؛ اما مکتبها زمانی ماندگار میشوند که از حافظه عبور کرده و به «روش اندیشیدن» تبدیل شوند. تفاوت میان خاطره و مکتب، تفاوت میان گذشته و آینده است. اگر نسلهای پیشین سرمایه خود را از مشاهده مستقیم، روایتها و تجربه همعصری با امام شهید میگرفتند، سرمایه طلاب نسل زد تنها میتواند فهم منطق فکری این مکتب باشد. آینده حوزه با انتقال خاطرات ساخته نمیشود؛ با انتقال شیوه تفکر ساخته میشود.
اینجاست که مأموریت طلبه نسل زد، دشوارتر از نسلهای گذشته میشود. شاگردی در روزگار حضور استاد، بیشتر به دریافت شباهت دارد؛ اما شاگردی در دوران پس از استاد، نیازمند بازآفرینی است. اگر طلبه امروز تنها به بازگویی جملات و نقل خاطرات بسنده کند، در بهترین حالت راوی تاریخ خواهد بود، نه وارث مکتب. وارث حقیقی، کسی است که بتواند اصول ثابت را در مواجهه با مسائل متغیر زمانه دوباره زنده کند؛ همان کاری که هر مکتب اصیل از پیروان خود انتظار دارد.
شاید بزرگترین خطای تربیتی آن باشد که تصور کنیم وفاداری به امام شهید، یعنی تکرار ادبیات و بازنشر گزارهها. وفاداری حقیقی، در بازتولید قدرت اندیشیدن است. مکتب امام شهید، بیش از آنکه مجموعهای از پاسخهای آماده باشد، روشی برای مواجهه با پرسشهای نو است. طلبه نسل زد، اگر این روش را بیاموزد، حتی در برابر مسائلی که هرگز در گذشته سابقه نداشتهاند نیز میتواند مسیر اجتهاد را ادامه دهد. اما اگر تنها به محفوظات اکتفا کند، فاصله میان حوزه و تحولات آینده هر روز بیشتر خواهد شد.
از همین منظر، دوران پساامام، دوران خلأ نیست؛ دوران بلوغ حوزه است. اکنون دیگر هیچ طلبهای نمیتواند مسئولیت اندیشیدن را به حضور یک شخصیت بزرگ واگذار کند. این نسل باید خود، حامل و مولد اندیشه باشد. شاید مهمترین آزمون طلاب نسل زد نیز همین باشد که نشان دهند مکتب امام شهید، وابسته به حضور یک فرد نبوده، بلکه توانایی تربیت انسانهایی را دارد که بتوانند در غیاب معلم نیز راه را ادامه دهند و افقهای تازهای پیش روی جامعه بگشایند.
اگر قرار باشد میراث امام شهید تنها در قاب تصاویر، خاطرات یا نقلقولها باقی بماند، به تدریج از یک مکتب زنده به یک یادگار تاریخی تبدیل خواهد شد. اما اگر طلاب نسل زد، به جای حفظ ظاهر مکتب، منطق درونی آن را دریابند، «دوران پساامام» نه آغاز فاصله گرفتن از این میراث، بلکه آغاز مرحلهای تازه از شکوفایی آن خواهد بود. آینده حوزه را نه میزان خاطره از امام شهید، بلکه میزان توانایی در ادامه دادن راه اندیشهای که بنیان نهاد، رقم خواهد زد. این همان نقطهای است که طلبه نسل زد، از «آخرین شاگرد» به «نخستین معمار آینده مکتب» تبدیل میشود.
بنابراین، این گذار از «حضور» به «روش»، در واقع عبور از دوران روایت به دوران تبیین است. طلبه نسل زد باید بتواند با تکیه بر عقل قدسی، پلی بزند میان اصالتهای ریشهدار مکتب و نیازهای پیچیده جهان امروز. تنها در این صورت است که ولایت در قامت یک حقیقت جاری، از حالت یک تجربه تاریخی خارج شده و به نیروی محرکهای برای تمدن نوین اسلامی تبدیل گردد تا حقیقت امام شهید، در قلب هر اندیشمندِ نوپا، دوباره متولد شود.*



